ایلیا

ایلیا جان تا این لحظه 8 سال و 8 ماه و 23 روز سن دارد

بابی ایلیا در بین الحرمین


تاریخ : 30 مهر 1392 - 04:42 | توسط : مامان ایلیا | بازدید : 1434 | موضوع : وبلاگ | 17 نظر

جشن زایمان

اایلیاجونم این عکست رو خونه خاله معصومه گرفتم واست, اونجا جشن تولد سهیل کوچولو روگرفته بودند که تازه به دنیا اومده

من اصلا حالم خوب نبود چون قرار بود تا 3روز پیشت باشم ولی اون روز بهمون خبر دادند که دو روز دیگه باید به سمت کربلاحرکت کنیم  ومن هنوز امادگی دوری از تو رو نداشتم خیلی خیلی ناراحت بودم واسه سفر ودوری از تو نفسم اضطراب داشتم که چه طوری ازت جدابشم وتو عزیزدلم توی این 9روزی که من نیستم بدون من چیکار خواهی کرد وهمش باخودم میگفتم کاش اسمتو نوشته بودم

ولی تو غافل از اضطراب وناراحتی من واسه خودت خوش بودی وبا دوستات بازی میکردی این منو خوشحال میکرداون روز به ستایش سفارش کردم که در نبود من هواتو داشته باشه وتو رواذیت نکنه ومن در عوض قرار بود واسش سوغاتی بیارم وجالب اینجا بود که بهم گفت چی واسش بیارم بطری اب میخواست واسه مهدش !!!

مامان جونم اون شب تو یه کم تب داشتی که اظطراب من بیشتر شد که پسر مریضمو ولش کنم برم؟؟؟؟؟همون شب بردمت دکتر که تا خودم پیشتم خوب خوب بشی وخیالم راحت باشه وخداروشکر زود زود خوب شدی وتوی سفرم تصمیم گرفتم که دیگه بدون تو نفس هم نکشم

دوست دارم عزیزم وزندگیم


تاریخ : 22 مهر 1392 - 16:18 | توسط : مامان ایلیا | بازدید : 908 | موضوع : وبلاگ | 20 نظر

السلام علیک یا امام حسین

سلام به همه دوستای عزیزم

ممنونم از همتون که به یاد من وپسرم هستید وبه ما سر میزنید خیلی خوشحال شدم وقتی دیدم این همه از نبود ما احساس دلتنگی کردید وبه خودم افتخار کردم به خاطر داشتن دوستای مهربونی مثل شما وخدا رو شکر میکنم

تو این مدتی که نبودم با اجازتون یه جای خوب وبا صفا بودم که انشالله قسمت همتون بشه وقتی گنبداشونو ببینید بهشون ازته دل سلام بدین مثل من که وسط بین الحرمین وایسادم وبه یه طرف سلام دادم السلام علیک یا امام حسین وطرف دیگه وایسادم وگفتم السلام علیک یا قمر بنی هاشم

خلاصه جای همتون خیلی خیلی خالی بودومن قبل رفتنم وقت نکردم واستون وب بذارم واز رفتنم واز اینکه ایلیا رو باخودم نمیبرم بگم,خیلی ناراحت بودم وخیلی کار داشتم اماده نبودم واسه رفتن واسه همین نتونستم از شما عزیزان خداحافظی کنم

در اولین فرصت از قبل سفر وبعد سفر واستون میگم دوستون دارم


تاریخ : 11 مهر 1392 - 18:55 | توسط : مامان ایلیا | بازدید : 804 | موضوع : وبلاگ | 34 نظر

ژست چتری عشقم

ژست چتری عشقم

از وقتی چترتو دیدیش همش باهاش بازی میکنی....
تاریخ : 22 شهریور 1392 - 22:00 | توسط : مامان ایلیا | بازدید : 1161 | موضوع : فتو بلاگ | 42 نظر

دوچرخه سواری توی خونه!!!

راستشو بخوای عزیزم میترسم بری توی کوچه دوچرخه سواری بعد اون اتفاق هنوز ترسش توی وجودمه

به به همین خاطر بهت اجازه دادم توی خونه سوار بشی

امامافایده نداره هر جا بخوایم بریم نفس مامان میگه بادوچرخه بریم وکلی باید باهات حرف بزنم تا قانعت کنم

بعد وقتی که همه داستان ها رو واست تعریف کنم که نمیشه الان با دوچرخه بریم، تو اخرش حرف خودت رو میزنی بادوچرخه؟؟؟؟؟؟؟؟

مامان جونم انشالله بزرگ تر بشی بعد بری دوچرخه سواری الان زوده واست قربونت برم

من وبابا هادی عاشق شیرین زبونی هاتیم، اخه وقتی داریم قانعت میکنیم که نباید با دوچرخه بری بیرون کلی شیرین زبونی میکنی وحرف های گنده تر از خودت میزنی

قربونت برم عززززززززززززززیزم بوووووووووووووووووووووووس واسه تنها بهونه من واسه زندگی

جونم تو هم عالم خودت رو داری


تاریخ : 20 شهریور 1392 - 15:22 | توسط : مامان ایلیا | بازدید : 751 | موضوع : وبلاگ | 25 نظر

ابولفضل جان تولدت مبارک

تولد پسر عمه زینب<عمه مامان ایلیا>

مامان جون تو روز تولد از صبح تا زمان شروعش که ساعت 5بود خونه عمه بودی وهرچی زنگ زدم که ایلیا رو بیارید گفتن نمیاد

حتی اونجا حمام کردی وواسه تولد اماده شدی

تنها روزی بود که از شوق تولد خواب نکردی وتو جیگرم وقتی نخوابی شیطنتت بیشتره

خلاصه تولد شروع شد وتو شیطونی رو به حد اعلا رسوندی

روز خوبی واسه تو بود چون عاشق تولدی عزیزم

خیلی دوووووووووووووووووووووووست دارم نفس دوباره من

تاریخ تولد16شهریور 92

اینجا نهایت شیطنت الیا خان


تاریخ : 18 شهریور 1392 - 23:13 | توسط : مامان ایلیا | بازدید : 1479 | موضوع : وبلاگ | 25 نظر

به قول پسرگلم پارک بازی

عزیزم با باباجون ودوستهای بابا به پارک رفتیم

اوناهم دوتا نی نی داشتن ولی یه نی نی شون زود خوابید واون یکیش هم مریض بوداخه اونا ازتو کوچکتر بودن

عزیزم تنهایی حوصلت سر رفته بود ،خودت بازی میکردی وبا نی نی های توی پارک دوست شدی وبا اونا بازی کردی

الهی قربونت برم که عاشق پارکی نفسم عشقم هستیم دوووووووووووست داررررررررررررم


تاریخ : 15 شهریور 1392 - 17:53 | توسط : مامان ایلیا | بازدید : 682 | موضوع : وبلاگ | 27 نظر

سوغاتی ایلیا

امشب بهترین شب زندگیت بود اخه عزیزم جون جونیات ازسفر اومدن نفسم وتوخیلی ذوق داشتی،،،ومامان جون وعمه کلی واست سوغاتی اوردن وتواینقده خوشحال بودی که مونده بودی اول کدوم روبپوشی وهمه روپوشیدی وعکس گرفتی ،تازه ازمامان جون وعمه ...واسه سوغاتی ها تشکر کردی وخودتو لوس کردی واسشون

خیلی بهت میاد عسل مامان دوست دارم


تاریخ : 08 شهریور 1392 - 08:48 | توسط : مامان ایلیا | بازدید : 779 | موضوع : وبلاگ | 19 نظر

به مامان ایلیا کمک کنید

سلام به مامانای عزیز،بعد اون اتفاقی که واسه پسرم افتاد دیگه من مامان قبل نیستم خیلی کم حوصله شدم همش توی وجودم ترس هست که نکنه خدای نکرده باز........نمیخوام تکرارش کنم ،باایلیارفتارم خوب نیست کوچکترین شیطونی بکنه دعواش میکنم اونم لجباز بیشتر منو حرص میده، خیلی دوس دارم بدونم شما اگه جای من بودید چیکار میکردید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ،اگه پیشنهادی نظری باشه که بدونم باید چیکار کنم بهم بگین نه تنها ناراحت نمیشم خیلی هم خوشحال میشم باتشکر


تاریخ : 25 مرداد 1392 - 22:00 | توسط : مامان ایلیا | بازدید : 749 | موضوع : وبلاگ | 27 نظر